تبليغاتX
هر جا که عشق هست خدا هست

درباره وبلاگ
دل من دیر زمانی است
که می پندراد
دوستی نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد

فریدون مشیری
پیوندهای روزانه
پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
شادمهر عقیلی – تقدیر

 

باید تورو پیدا کنم، شاید هنوزم دیر نیست

I must find you; maybe it’s not too late

تو ساده دل کندی ولی، تقدیر بی تقصیر نیست

You gave up so easily but the fate’s not innocent neither

با اینکه بی تاب منی، بازم منو خط می زنی

Though you’re restless for me, but ignoring me still

باید تورو پیدا کنم، تو با خودت هم دشمنی

I must find you; you’re your own enemy too

 

کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه

Who can make you calm just with a simple word?

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

And hit your brain at the very last moments

and make you waive to go

دلگیرم از این شهر سرد، این کوچه های بی عبور

I’m offended with this cold city, with these lonely streets

وقتی به من فکر می کنی، حس می کنم از راه دور

I can feel it from distance when you’re thinking about me

آخر یه شب این گریه های سوی چشامو می بره

I know these tears will finally make me blind

عطر تر از پیرهنی که جاگذاشتی می پره

And the smell of your fresh perfume will fade away

From the dress you left

باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی

I must find you, so you won’t get lonelier day after day

راضی به با من بودنت، حتی از این کمتر نشی

Willing to stay with me, not to get worst than this

پیدات کنم حتی اگه، پروازمو پر پر کنی

To find you, even if you tear the dream of flying in my mind

محکم بگیرم دست تو احساسمو باور کنی

To hold your hands tight to believe me then

پیدات کنم حتی اگه، پروازمو پر پر کنی

To find you, even if you tear the dream of flying in my mind

محکم بگیرم دست تو احساسمو باور کنی

To hold your hands tight to believe me then

 

باید تورو پیدا کنم، شاید هنوزم دیر نیست

I must find you right now; maybe it’s not too late

تو ساده دل کندی ولی، تقدیر بی تقصیر نیست

You gave up so easily but the fate’s not innocent too

 

باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی

I must find you, so you won’t get lonelier day after day

راضی به با من بودنت، حتی از این کمتر نشی

Willing to stay with me, not to get worst than this

 

نوشته شده توسط آدمك |
عكس هاي...............
نوشته شده توسط آدمك |
تصاويري كه فقط يك بار در سال ديده ميشود
 

این تصویر
 یک صخره در برمه است. این عکس فقط در یک روز خاص از سال میتواند گرفته شود.
 
در این روز اشعه خورشید با زاویه خاصی بر این صخره می‌تابد.
چیزی متوجه شدید؟ دوباره نگاه کنید
اگر هنوز اعجاز این تصویر را درک نکرده‌اید تصویر را بچرخانید.
نوشته شده توسط آدمك |
دختران 10 ساله هم ميتوانند ازدواج كنند

مفتی عربستان:دختران 10 ساله هم می‌توانند ازدواج کنند! در حالیکه ممنوعیت ازدواج دختران کم سال با مردان مسن به یکی از بحثهای جدی در عربستان تبدیل شده، مفتی این کشور فتوای مجاز بودن ازدواج برای دختران 10 ساله را صادر کرد.

به گزارش شیعه آنلاین، "شیخ عبدالعزیر الشیخ" ضمن مخالفت با تلاشهای صورت گرفته برای غیرقانونی اعلام کردن ازدواج دختران کم سال، فتوای شرعی بودن ازدواج برای دختران 10 ساله را صادر کرد.


 

روزنامه "الحیات" با انتشار این خبر نوشت: شیخ عبدالعزیز که از مفتی های صاحب نفوذ در عربستان است، در سمیناری که در مسجد بزرگ امام محمد ریاض برگزار شد، تاکید کرد این عقیده که دختری با 10 سال سن نمی تواند ازدواج کند غلط است.
 

به گفته وی دختری با این سن می تواند همسر مناسبی باشد و جلوگیری از این کار، اقدامی ناعادلانه است. شیخ عبدالعزیز رابطه خوبی با خاندان سلطنتی عربستان داشته و از مفتی های صاحب نفوذ در این کشور است.
 

این مفتی گفت: مادران و مادربزرگهای ما همگی پیش از 12 سالگی ازدواج کرده و صاحب فرزند شده اند و چنین کاری غلط نبوده است. او تاکید کرد چنین امری نباید با ازدواجهای اجباری اشتباه گرفته شود.

نوشته شده توسط آدمك |

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود ......

لطفا برای خواندن بقيه اين داستان زيبا به بخش ادامه مطلب مراجعه كنيد

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آدمك |
سوتي ايراني ها
Photo of Hesam7khat on Netlog

Photo of Hesam7khat on Netlog

Photo of Hesam7khat on Netlog

Photo of Hesam7khat on Netlog

Photo of Hesam7khat on Netlog

Photo of Hesam7khat on Netlog

Photo of Hesam7khat on Netlog

Photo of Hesam7khat on Netlog

Photo of Hesam7khat on Netlog

نوشته شده توسط آدمك |

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آدمك |
فال اين هفته
نوشته شده توسط آدمك |

نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم
ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود
بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم
به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون
دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم
قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .
من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم
اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب
مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره
خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم
دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهم
یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده
ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس
دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه
یه مرد واقعی ...
به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود
دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی
گور بابای همه , فقط اون ,
بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود
دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور
مطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم
ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود
باید می بردمش یه جای خلوت
خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ,
وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر از عشق , لبخند و آرامش
عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی .
بیا دیگه پرنده خوشگل من ..
امتداد نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند به چشمای اون .
خودش بود ... ...
.............. ........

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آدمك |

نوشته شده توسط آدمك |
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
نویسندگان
امکانات
این وبلاگ را صفحه خانگی خود كنید! ذخیره كردن صفحه! اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها! لینک RSS

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس